گوشه ای از زندگی ما!
اتوبوس خط واحد در ایستگاه بود، عرفان دوان دوان خود را به آن رساند اما اتوبوس حرکت کرد عرفان می دوید و با دست به کنار اتوبوس می زد ولی راننده شرکت واحد بی تفاوت به راه خود ادامه می داد ناگهان دختری خارج از ایستگاه دست بلند کرد اتوبوس ایستاد دخترک سوار شد و اتوبوس دوباره به راه خود ادامه داد و دور شد.
فردای آن روز عرفان برای پرداخت قبوض آب و برق از خانه خارج شد ناگهان صحنه عجیبی دید حاج اکبر نانوا دستبندی به دست داشت وکنار یک افسرپلیس حرکت می کرد،جلوتر رفت حاج اکبر چند روز مهلت می خواست تا چک را پاس کند اما...
عرفان بعد از پرداخت قبوض برای یک کار اداری به طرف شهرداری رفت جلوی درب شهرداری یک مرد لاغر اندام که بر روی ویلچر نشسته بود از او درخواست کمک کرد می خواست به طبقه پنجم برود اما آسانسور خراب بود عرفان به هزار بدبختی اورابه مکان مورد نظرش رساند وسپس از او علت مصدومیتش را پرسید آن مرد عنوان داشت که در جنگ به این روز افتاده است واکنون جانباز قطع نخاع است، همسر او بعد از این اتفاق از او جدا شده بود و حالا اوتنها با یک مستخدم پیر زندگی می کند.
ماجراهای زیادی برای عرفان در این دوسه روز اتفاق افتاده بود ساعت 2 نیمه شب بود افکاراو نمی گذاشت خواب بر چشمانش بنشیند که ناگهان صدای مادر عرفان بلند شد، هراسان به اتاق رفت حال ِ برادر کوچکش خراب شده بود آخر او رماتیسم قلبی داشت. سریعا ً آژانس خبر کرد و برادرش را سوار کرد، پدر عرفان برای کار به شهرستان رفته بود او کارگر معدن بود و مجبور بود دور از خانواده اش کار کند، عرفان در راه بیمارستان به فلسفه حیات فکرمیکرد ناگهان چشمش به رفتگران شهرداری افتاد که در سرمای زیر صفر زمستان جوبها و خیابانهای یخ زده را می رفتند.
چراغ سبز بود درست وسط چهار راه بودند که یک سمند مشکی به بغل ماشین کوبید راننده آژانس با عصبانیت پیاده شد اما راننده سمند دختر خانمی بود که گوشی موبایل در دست، از راننده عذر می خواست. چند جمله رد وبدل شد وماجرا با یک لبخند ملیح! از سوی دختر خانم فیصله یافت . . .
عرفان 18 سال داشت وضعیت مالی آنها خوب نبود ولی کار او به تازگی رونق گرفته بود و از پس خرج خانه بر می آمد که یک روز دفترچه اعزام به خدمت سربازی به درب خانه آمد که حاصل آن 2 سال دوری از خانواده برای عرفان و فشار مالی برای خانواده او بود.
روزی که به خانه برمی گشت بسیار خوشحال بود اما وقتی به خانه رسید با پارچه های سیاهی که بر دیوار خانه نشسته بودند استقبال شد، پدر او بر اثر سکته قلبی فوت کرده بود و او ...
باز خورشيد آمد
آسمان زيبا شد
باد با خنده معني دارش ، ابرها را برچيد
دولت سايه به پايان آمد
سبزه ها رقص كنان غرق نوازش بودند
با نسيمي كه در اين گنبد دوار وزيد
خاك هم گلگون شد
لاله ها مظهر سُرخاب علفها شده اند
ديگر اين سرخي خون دل عاشقها نيست
آخر اينجا دل ِدلبر شاد است
كه دگر شام ِسياه ِازلي در خواب است
ودر اين خواب عميق
زير اين نور لطيف
چشم را بايد شست
فرصت ديدن گل را به غنيمت دانست
لابه لاي خم دوران گره كور زمان را وا كرد
ودر اين روز بلند به افق انديشيد
كه مبادا بنشيند خورشيد
دستها ميدانند
كه چه لذت بخش است
زير اين نور لطيف ، گره ها باز شوند
كوه ها شاهد پرواز شوند.
تا جهان پر نور است ، فكر فرداها كن
ابرها مي آيند ، خويش را پيدا كن
به افق ها بنگر
گره كور زمان را وا كن
گره كور زمان راواكن.
دستها ميدانند!
سلام دوستان عزيز
از اينكه قلمدان مرا ميهمان نگاه گرمتان نموده ايد سپاسگزارم.
یک داستان با موضوعي خاص برايتان نوشته ام كه فكر ميكنم ارزش خواندن داشته باشد لطفا" نظرات خود را در مورد مسائل فني و مفهومي داستان اعلام نماييد.
" تا هميشه مديون چشمان مهربانتان خواهم بود. "
سرگذشت يك عشق
مدتها بود در كنارش بودم روزي نبود كه او را نبينم و دستان مهربانش را لمس نكنم.
احساس عجيبي بود مطمئن بودم هيچكس نمي تواند ما را از هم جدا كند.
تا اينكه روزي او و دوستانش براي تفريح به زمينهاي اطراف شهر رفتند مرا هم با خود بردند خوشحال بودم كه باز هم در كنار هم هستيم در دشت وسيعي اطراق كرديم ساعتي گذشت حوصله همه سر رفته بود يكي از بچه ها پيشنهاد داد مسابقه نشانه گيري با سنگ برگزار كنيم بچه هاي ديگر گفتند ولي ما كه چيزي براي نشانه گيري نداريم او نگاهي به من كرد و گفت پس اين بطري خالي چيست؟
چشمانم تيره و تار شد قلبم از تپش ايستاد و لرزه براندام بلورينم افتاد يعني مي خواهند مرا بشكنند؟ نه او اين كار را با من نمي كند اما انگار ديگر كارازكار گذشته بود مرا برداشته و روي تپه اي گذاشتند هر كدام سنگي به دست گرفتند ودريك خط ايستادند - پس آن دوستي ها چه شد آن لبهاي داغ كجا رفت آن دستان مهربان كه هر روز مرا در بر گرفته و به من آرامش مي دادند حالا بسويم نشانه رفته اند تا دراين دشت خاموش شاهد شكستنم باشند - ديگر كاري نمي شود كرد در آن لحظه با خود گفتم حالا كه قرار است بميرم اي كاش بتوانم براي يار ديرينم كاري انجام دهم تنها آرزوي من در آن لحظات اين بود كه به دست او شكسته شوم و باعث سرافرازيش گردم چون او را خوب مي شناختم و ميدانستم كه اگر در اين مسابقه شكست بخورد ناراحت و افسرده خواهد شد و من هيجگاه نمي توانستم ناراحتي او را ببينم.
مسابقه شروع شد نفر اول سنگ را پرتاب كرد خوشبختانه تيرش به خطا رفت سنگ دوم و سوم هم با شتاب از كنارم گذشت نفس عميقي كشيدم نوبت به او رسيد نگاهش را به من دوخت_ خدايا كمكش كن_ اضطراب عجيبي داشتم با دست لرزان سنگ را پرتاب كرد نشانه اش دقيق اما آرام بود نگاهم را به سنگ دوخته بودم مستقيم به سمت من مي آمد ولي كمي جلوتر به زمين خورد و از بالا سرم به آرامي گذشت بچه ها يك صدا به او خنديدند و كمي جلو تر آمدند تا دوباره شروع كنند.
ناگهان فريادي دشت را فرا گرفت يكي از بچه ها داد زد مار يك مار اينجاست همه فرار كردند سريع وسايلشان را جمع كردند و سوار ماشين شدند
نفسم بند آمده بود پس من چي من را هم با خود ببريد ولي آنها صداي مرا نمي شنيدند و دور و دورترمي شدند.
با حسرت به ماشين نگاه ميكردم كه ناگهان ديدم ايستاد پياده شد نگاهش را به من دوخت و دوان دوان به سويم آمد. داشتم از خوشحالي بال در مي آوردم - مي دانستم مي آيد - او همچنان مي دويد و نزديك و نزديكتر مي شد
اما چند متر مانده به تپه ايستاد خم شد و چيزي از روي زمين برداشت دفتر خاطراتش بود آن را زير بغل گرفت و بسوي ماشين برگشت
سوار شد و براي هميشه از آنجا رفت .
اكنون سالهاست كه من برفراز اين تپه دراين دشت عظيم - بي آنكه به زندگي مارهاي بياباني بينديشم! - به انتظار ديدار دوباره او نشسته ام.
گاها ً براي انسان پيش مي آيد كه حال خوبي ندارد و احساس غم سراسر وجودش را فرا گرفته است، اين احساس معمولا ً در اعمال و رفتار او نيز نمايان مي شود.
در بسياري از آثار شعراي بزرگ اين حال و هوا به وضوح به چشم مي خورد كه البته در موقعيت هاي بعدي ديگر خبري از آن نخواهد بود.
به عنوان مثال گاهي يك مفهوم در شعري سبب شادي شاعرمي شود،حال آنكه همان مفهوم در شعري ديگر دليل غم اوست كه يقينا ً نمي توان خرده بر دوگانگي اعتقاد او گرفت،زيرا قطعا ً موقعيت سرودن اين اشعار متفاوت بوده است.
اكنون من نيز قطعه ای از يك شعر بلند كه سال گذشته سروده ام را در اين پست قرار مي دهم كه شايد با نوشته هاي ديگرم متفاوت بوده و كاربرد زماني داشته باشد لطفا" با این پیش درآمد به آن بیندیشید.
در هر صورت منتظر نظرات ارزشمند شما هستم...
" صلا تا ابد مديون نگاه پر مهرتان خواهد ماند "
... کدامين عشق؟
در اين دوران كه مجنون وعدهء ديداربا شيرين و شيرين هاي ديگر در خفا دارد،
وليلي نيز با بيژن، سر و سرّي دگر دارد
هواي عشق پنهاني به سر دارد،
برادر تيشهء فرهاد سيري چند؟
منيژه عشوه مي آيد كه شايد ثروت شهزادهء خود را به چنگ آرد
،ولي خسرو دل آشفتهء او را نمي بيند.
در اين دنياي هردم بيل،
كدامين عشق ديگر آدمي را مي برد از خاك تا افلاك؟
كدامين عشق، كدامين كشك؟!
غم یار
دويديم دويديم به آغاز رسيديم
رسيديم رسيديم ولي هيچ نديديم
نديديم چه ديديم ولي باز دويديم
دويديم ازآغاز به احساس رسيديم
رسيديم رسيديم غم يار خريديم
خريديم خريديم ولي باز نديديم
نديديم چه ديديم به دلدار رسيديم
به دلدار رسيديم ولي هيچ نديديم
دويديم و دیدیم كه بر خاك رسيديم
رسيديم چو بر خاك دگر يار نديديم!
نديديم نديديم از اين عشق گذشتيم
گذشتيم چواز خاك به افلاك رسيديم
به افلاك رسيديم دگر داغ نديديم
نديديم ولي باز غم يار خريديم!
زیباترین ِ واژه های ناب
آن كس كه بر سعادت دلها پيمبر است
آن كس كه در صيانت ازجانها دلاور است
آن كس كه برعطوفت وعرفان شناوراست
آن كس كه با صداقت وايمان معطر است
آن كس كه مهربانيش برتر ز گوهر است
در انحناي زندگي غمخوار و ياور است
آن كس كه در لطافت از شبنم فراتراست
در كوي عشق، از شقايق باوفا تر است
آن كس كه افتخار او دخت ِ پيمبر است
شأن ِحديثِ مصطفي،محبوب داور است
آن كس كه از تمامي القاب برتر است
زيباترين ِ واژه هاي ناب «مادر» است![]()
سروده شده در سال ۱۳۸۱ بمناسبت روز مادر
اوضاع خیلی خرابه! با مدرک مهندسی هم دیگه کار پیدا نمی شه! البته اینجوری نیست که اصلا" پیدا نشه ولی دو تا شرط داره : یکی داشتن چندین سال سابقه کار! و دیگری حداقل یک عدد پارتی ناقابل.
حکایت ما هم شده حکایت این گرمابه :

گويند در روزگاران قديم حاكمي مي زيست معلول الحال و متحير الاعمال ،در آن مملكت قوانين خواصي جاري بود من جمله قانون استفاده از گرمابه شهر.
مي دانيد كه گرمابه محل پاكيزگي و شستشوي تن است و انساني به آنجا ميرود كه لاجرم آلوده گشته و نياز به تنظيف و شستشوي خود دارد. اما قانون استفاده ازاين گرمابه و شرط دخول به اين مكان از سوي حاكم شهر "پاكيزگي كامل شخص" اعلام شده بود! البته نزديكان و آشنايان حسابشان از رعيت سوا بود و نه تنها نياز به احراز شرط ورود نداشتند بلكه مراحل بعدي و هزينه هاي مربوطه و مسائل ديگر هم كان لن يكن مي گشت!
در ضمن اگر هم رعيتي شرط ورود را دارا مي بود آنقدر او رادرمورد گذشته حال و آينده اش سين جيم (بخوانيد سين جين) ميكردند تااينكه بالاخره يك عدد سوتي ناقابل از او بيرون كشيده و جواز ورود به گرمابه را ابطال نمايند! وحتي درصورت ندادن هيچگونه سوتي باز بخشي ديگر شامل سوالات علمي در مورد " سنگ پا جنس آن كاني هاي موجود در آن ضريب كشساني الياف بكار رفته در ليف و كيسه علت انتخاب طرح و رنگ لنگ ها و واكنش هاي روشو با سلول هاي مرده پوست " باقي مي ماند كه حكما" يك حكيم و دانشمند تمام عيار هم از پس تمامي آنها برنمي آيد چه رسد به رعيت مدرك از دانشگاه آزاد گرفته!
تنها راهي كه براي استفاده از سراي مذكور باقي مي ماند چسبيدن به اين مجموعه بود و بهترين كار ازدواج با دختر يكي از دلاكان گرمابه ورسيدن به سعادت جاويد بود وبس!
نتيجه اخلاقي : ازدواج شيرين ترين اتفاق زندگيست.
" نمي دانم ...
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم جه خواهد ساخت
ولي .......
بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و پي در پي دم خويش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .
بدين سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را. "
----------------------
-----------------------
ولي من دوست ميدارم كه از خاك تنم خشتي پديد آيد،
نشيند بر دلِ ديوار ويران گشتهء مظلوم تنهايي،
كه شايد اندكي حائل شود سرماي سختي را كه خواب كودكان خانه را آشفته مي سازد.
چه زيبا بود خوابيدن، صداي ناله نشنيدن، سكوت عشق را ديدن !
خواستگار سابقه دار!
جان من يك لحظه با من يار باش
گوش كن حرفم ، بيا دلدار باش!
هرچه مي خواهي برايت ميخرم
دلبرم لَختي بيا غمخوار باش!
حلقه اي زيبا به دستت مي كنم
پهنه دل را تو پود و تار باش
عشقت همچون جامعه اي برتن كنم
برتنم زان سوز عشقت نار باش
صحبتي ،حرفي،حديثي ،نازنين
اي صنم غفلت مكن هوشيار باش
گر نخندي لااقل آهي بكش
نيستي گر چون قناري،سار باش!
دخترك ديوانه گشتم، لب گشا
ناسزا گو، گل نباشي، خار باش
با تو هستم، كرشدي،حرفي بزن
جان فرزندم ! بيا دلدار باش.
قلم ياريگر دل هاي پاك است
قلم آواز درد و ساز شاديست
ندايي كز خروش عشق و مهراست
غزل ها حافظان عشق نابند
قلم تقسيم احساسي خداييست
قلم اسباب تبليغ نبي بود
قلم امواج درياي خيال است
در اين قايق اگر ياران نشينند
"صلا"مديون چشمان شما باد

